![]() |
![]() |
|
| قفل سكوت را بايد شكست |
مهربانم، ای خوب زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:54 توسط رضا |
|
حسرت شبهاي خوش را روزگار از ما گرفت
اي خوش آن روزي که ما هم روزگاري داشتيم... گويي در امتداد جاده زندگي , من بايد بي همسفر راهي شوم ! بي تو موج مي زند بر دلم غمي غريب آيينه ها دچار فراموشي اند و نام تو ورد کوچه ي خاموشي امشب تکليف پنجره بي چشمهاي باز ِ تو روشن نيست! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:32 توسط رضا |
|
|
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم
نگاهت بر من افتاد و باور کردم خواهان کسی بودم تا باورش کنم خود و خیالاتت را با من تقسیم کردی و باورت کردم اما..... آنچه که به راستی نیازمندش بودم باور کردن خود بود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:7 توسط رضا |
|
تبر می زنم به درخت احساساتم هیزمهایش را هر شب در آتش بی تو بودن می سوزانم اما هر شب سردترم می شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:22 توسط رضا |
|
|
نامت را در دفترم ماندگارترین کردم پس قلبم را نشکن که صدایت امید زندگی من هست
کاش بدونی نبودنت یا تا ابد ندیدنت هرگز بهانه نمیشه برای فراموش کردنت.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:56 توسط رضا |
|
قلب سرزمین عجیبی است زیرا هم زادگاه عشق است هم آرامگاه عشق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:5 توسط رضا |
|
|
روزگار غریبست نازنین آنکه بر در میکوبد شبا هنگام برای کشتن چراغ آمده است. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 18:34 توسط رضا |
|
|
بر زمین سرد و پله های نمناک عدم سر می نهم و گوش را در انتظار صدای چکمه بر سنگفرش جا می گذارم خود را جا می گذارم و تمام چکامه های تنهایی را و روز را به شب گره می زنم در کابوس ها و رگ را به چاقو و تیغ را به خون سرود می شوم بر لب های معصوم امتداد گام زخمه زده می شوم و دوباره تمام می شوم تمام می شوم... *** این را من همچون تبی درست..همچون تبی که خون به رگ ام خشک می کند احساس کرده ام.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 20:56 توسط رضا |
|
|
خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام محتاج توام ......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:8 توسط رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 15:10 توسط رضا |
|
شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:46 توسط رضا |
|
|
در سکوت می توان نگاه را معنا کرد و آن را با عشق به دل پیوند زد می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف نگاهت گوش کنم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:23 توسط رضا |
|
|
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:40 توسط رضا |
|
|
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد و در اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست دل من كه به اندازه يك عشقست به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گلها در گلدان به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي و به آواز قناري ها كه به اندازه يك پنجره مي خوانند آه ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:27 توسط رضا |
|
|
امروز با سبدی تهی از الفبا آمده ای
در مرور من شتاب مکن همه خویش را برایت زمزمه خواهم کرد آرام آرام از کودکی (الف) تا کهنسالی (ی) اما .... فردا با سبدی لبریز از من
کجا خواهی رفت...!!؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 6:51 توسط رضا |
|
|
بهار من .. ای گل من .. آن چنان با تو در آمیخته ام.... که صدای نفس پاک تو را با همه ی وجودم احساس میکنم .. که سایه ات را در شب تار هم می شناسم ... ای دوست... ای نازنین بهارم .. بیشتر با من باش ... با تو بودن را دوست دارم ... با تو بودن را میفهمم ... چشم برهم زنیم روزها می گذرد .... تا نوید رسیدن بهاری نو را دهند .. و طلوعی بزرگ .. آری.. طلوع فردا.. لحظه ی مرگ زشتیهاست... و در آغوش کشید ن تو .... و پایان اسارت ..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 6:11 توسط رضا |
|
![]() سلامم را می نویسم تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار نازنین من می شود بگویی با چه زبان بگویم که پروانه پریشان نگاهم هنوز هم این نیلوفری شمع مهربانی های توست من التماس کدام گلدان را بکنم که لطافت شمعدانیهای صورتش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد برگها بیشتر از آدما قدر تو را می دانند و من بیشتر از برگها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 6:7 توسط رضا |
|
|
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 7:33 توسط رضا |
|
|
می خواهم از تو برای تو و به خاطر تو بنویسم در حالی که از پنجره اتاق به دوردست ها می نگرم از سیاهی شب تمام وجودم می لرزد شبی که سکوت را برایم معنا می کند شبی که غروب لحظه هایم را نزدیک می کند اما با این حال ستاره های را می بینم که عاشقانه سوسو می زنند پروردگارا به کدامین گناه مجازات شدم من که مهربان بودم و وفا رسم زندگیم بود در دو راهی قرا گرفته ام نه راه پس دارم نه راه پیش ...به یادم میادم می اید که گفتند :دنیا بی وفا است اما من با خودم می گویم که این دنیا خدایی هم دارد وکلی مجازات برای کسی در نظر می گیرد که قلبی را بی صدا می شکند غم بر صدایم رخنه کرده نفسهای خسته ام روی غربت تنهاییم سنگینی می کند نه میتوانم حرف بزنم ونه میتوانم سکوت لحظه ها را در هم بشکنم این زخمی است که از تو در قلبم به یادگار مانده... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:27 توسط رضا |
|
من جلوه هستی را در حیای چشمان تو دیدم
تو را در خلوت شبهایم فریاد کردم
صبورانه سوختم و ساختم
با منی ، با من بمان
تا سرود عشقم را با عشق بسازم
نتونستم ،نتونستم قد رعنا تو ببینم
آخه چشمی که پر آبه فرصت دیدن نداره
نتونستم گل سرخی واست از باغچه بچینم
آخه دستی که بلرزه جرات چیدن نداره
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 7:47 توسط رضا |
|
|
دل دست هایم تنگ می شود گاهی برای دستان گرمی که ذوب می کرد تنهاییشان را دل چشم هایم تنگ می شود گاهی یرای خیسی چشمانی که خیره می شدند -بی پروا- به آنها دلم گاهی دلش تنگ می شود برای کسی که ... دستانش را ... چشمانش را ... عاشقم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:54 توسط رضا |
|
|
ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم كه عشق يعني فاصله و فاصله يعني 2 خط موازي كه هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچكس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:28 توسط رضا |
|
|
شب را دوست دارم!
چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:7 توسط رضا |
|
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:54 توسط رضا |
|
|
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 20:50 توسط رضا |
|
|
هیچوقت به دنبال کسی نباش که با اون بتونی زندگی کنی همیشه بدنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی تقدیم به تو... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 7:24 توسط رضا |
|
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بهونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
ببار باران که دل هوای یار کرده و یار باز هوای باران |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11:48 توسط رضا |
|
|
روزی دل من که تهی بود و غریب
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 13:43 توسط رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:17 توسط رضا |
|
|
برایت چه بنویسم از مهری که در رودخانه قلبم جاریست یا از طوفان سهمگینی که در دلم غوغایی به پا کرده و از اوراقی که سطر به سطر نام تو و عشق تو را درخود جای داده "ای مهربانترین" دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام تو و با یاد تو پر کرده ام و سر انجام به زیباترین نکته هستی رسیده ام دوستت دارم معبود من... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:14 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با تو هستم ای قلم!
تو ای همراه و ای همزاد من ! سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سر نوشت شعر هایم را نوشتی دست خوش .... اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟ |
| پیوندها |
|
صادق هدایت احمد شاملو آوای آزاد بی تو هرگز شبی را به یادم سر کن شورای جوانان سوسیالست ایران زیباترین گناه یک فنجان آرامش داغ برای دلم |
|
RSS
|